ورود به سایت  \/ 
x
x
عضویت  \/ 
x

تخمین زمان مطالعه 2 دقیقه (466 کلمه)

داستان بازاریابی سگ نابغه

dog

این داستان رو چند سال پیش در یکی از سمینارهای آموزش بازاریابی شنیده بودم. اما امروز یکی از دوستانم آن را برایم ایمیل کرد و برایم تازگی داشت: قصابی هنگام بستن مغازه اش سگی را دید که به طرف مغازه نزدیک می شد. سعی کرد دورش کند اما دید کاغذی در دهان سگ است. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت گوسفند بدین" ۱۰ دلار هم به کاغذ متصل بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای کرد و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و راه افتاد.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی عابر پیاده رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب متحیرانه به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس که آمد، سگ جلوی اتوبوس رفت و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آن را چک کرد؛ اتوبوس درست بود، سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ مناظر بیرون را تماشا می کرد. ناگهان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را دوباره تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع  به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کند!!!

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. دوم اینکه چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

2
داستان بازاریابی چاک و فروش الاغ
داستان بازاریابی شیرینی فروشی

مطالب مرتبط

 

نظرات (0)

نظر ارسال شده‌ی جدیدی وجود ندارد

دیدگاه خود را بیان کنید

ارسال دیدگاه بعنوان میهمان ثبت نام کنید یا وارد شوید لطفا.
پیوست ها (0 / 3)
اشتراک‌گذاری موقعیت مکانی شما