ورود به سایت  \/ 
x
x
عضویت  \/ 
x

درباره

سایت آموزش بازاریابی

فروش یک پدیده انسانیست و قاعدتا وجود حداقل دو انسان برای انجام این امر ضروری. وقتی می گوییم انسانی یعنی ارتباط با موجودی که عاطفه و احساسات دارد. پس فروش امری است کاملا مرتبط با عواطف و احساسات انسان. بازاریابی همان هنر ارتباط برقرار کردن با دیگران و فروش را عالی انجام دادن است. علمی که چیزی نیست جز تجربیات انسانهای موفق و فروشندگان حرفه ای؛ که امروزه مدون شده ی این تجربیات و فرموله شده این مهارت و تکنیک ها، بصورت رشته های دانشگاهی و غیر دانشگاهی در سراسر جهان با نام های مارکتینگ و ام بی ای و غیره تدریس می شود.

پس هرگز فراموش نکنیم فروش در همین چهار سوی بازار های قدیمی ما اتفاق افتاده و می افتد و علم مارکتینگ چیزی نیست مگر تجربیاتی که از همین جاده ابریشم می گذشته و کتاب های فروش هم چیزی نمی گویند مگر حاصل تجربیات کاسب های مردم دار و صادق. منش و روش افراد موفق حجره های فرش ابریشم و مروت بقال ها و بزازهای همین کوچه پایینی.

همه انسان ها درصورت برخورداری از نعمت سلامت جسما و روح می توانند بفروشند (فروشنده ساده). ولی انگار بعضی ها استعداد ذاتی این کار را دارند و بدون اینکه کسی به آنها یاد بدهد با دیگران بهتر ارتباط برقرار می کنند و دست به کارهایی می زنند که بیشتر بفروشند (فروشنده خلاق). بعضی ها هم عاشق فروش هستند و به دنبال استفاده از تجربیات فروشندگان موفق و کسب علم بازاریابی هستند (مهندس فروش).

سالها پیش وقتی هنوز به مدرسه می رفتم به دلیل علاقه شدیدم به الکترونیک و مخابرات (به قول مادرم خرابکاری)، به سفارش یکی از دوستانم چند روزی مسئولیت گرداندن یک مغازه تلفن فروشی را به عهده گرفتم تا صاحب آن از سفر برگردد.

از آنجا که به مسائل فنی علاقه شدیدی داشتم در طول یک هفته تلفن چند نفر از مشتری های آن مغازه را تعمیر کردم. وقتی صاحب مغازه از سفر برگشت از این کار من خوشش آمد و به من پیشنهاد داد تا در مغازه اش کار کنم و اصطلاحا شاگردش شوم. من هم احساس کردم فروشندگی کار جذابیست و قبول کردم. به خودم که آمدم دیدم یک فروشنده هستم از ارتباط برقرار کردن با آدم های مختلف بسیار لذت می برم. لذت فروش و احساس غرور پس از فروختن و غم واندوه اوقاتی که خریدار ها از من چیزی را نمی خریدند آنقدر در من تاثیر داشت که حتی شب ها خواب فروشندگی را میدیدم و رویای داشتن یک مغازه شیک با ویترین براق همیشه و همه جا در ذهنم همراه من بود. همیشه تلاش می کردم راهی را پیدا کنم تا مردم بیشتر از من بخرند. روزهای جمعه به مغازه می آمدم و وبترین مغازه را عوض می ردم. به چشمان و حرکات بدن مشتریانم دقت می کردم و بررسی می کردم که میزان فروشم چه ارتباطی با ایجاد تغییرات در ویترین مغازه و نوع لباسی که می پوشیدم و برخوردم و همچنین پیشنهاد محصول و قیمت دارد.

خلاقیت هایی که به خرج می دادم باعث شد تا تغییرات چشمگیری در فروش مغازه ایجاد شود و هر روز اختیارات من در اعمال سیاست و ایجاد تغییرات در سیستم مغازه بیشتر می شد. تا آنجا که منجر به تغییر شغل آن مغازه هم شد و پس از یک سال من به عنوان شریک صاحب مغازه در سود حاصله شریک شدم. طولی نکشید که با سرمایه همان شخص مغازه ای در مرکز بازار زدم و مستقل شدم. سردی ها و گرمی های بازار را چشیدم و اصطلاحا خاک بازار را خوردم و در این بین حتی یک ورشکستگی رسمی را هم پشت سر گذراندم.

روزها گذشت و پس از پایان تحصیلات در رشته الکترونیک به خدمت سربازی رفتم و هیچ وقت یادم نمی رود که تنها سربازی بودم که در طول دوران خدمت چندین دستگاه مخابراتی را به پادگان فروختم و اکثر فرماندهان و کارکنان پادگان وسایل مخابراتی شان را از من می خریدند و عملا پادگان براین یک تجارتخانه شده بود بیشتر از دوران کسبم در آن سالها پول بدست آوردم.

دوران خدمت تمام شده بود و من هم متاهل بودم. با همکاری یدو نفر از دوستان شرکتی را تاسیس کردم و چند سال مدیریت آن شرکت را برعهده داشتم تا اتفاقاتی باعث رکود و درنتیجه ناکامی شرکت شد. چیزی به اعلام ورشکستگی نمانده بود که تصمصم گرفتم به دنبال علت بوجود آمدن این ناکامی بروم و شروع کردم به خواندن کتابهای فروش و شرکت در سمینارهای آموزش بازاریابی.

شرکت در این سمینار ها و کسب فیض از اساتید مطرح این علم نقطه عطف زندگی ام به شمار می رفت؛ چراکه دریافتم بیشتر از رشته ای که در آن تحصیل کرده ام به این علم (مارکتینگ) علاقه دارم و شروع به مطالعه و تحقیق در زمینه فروش کردم تا آنجا که موضوع شرکت را تغییر داده و به عنوان مجری برگزاری سمینارهای بازاریابی و خدمات مشاوره فروش فعالیت شرکت را ادامه دادم. شرکت تک محصوله مان را تبدیل به یک شرکت معتبر با 24 محصول و خدمات کردم و طولی نکشید که با شرکت های مختلف و سازمانهای مختلف همزمان بصورت مشاور و مدرس فروش همکاری داشتم. در این بین سمینار فروشی در اطرافم نبود که در آن شرکت نکنم و کتابی نبود که اسمی از فروش در آن برده شده بود و آن را نخرم. (به همین دلیل بیش از 3 قفسه کتاب در نوبت مطالعه دارم)