ورود به سایت  \/ 
x
x
عضویت  \/ 
x

تیر
24

داستان بازاریابی چاک و فروش الاغ

donkey
چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.» چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.» مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..» چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.» مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟» چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.» مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!» چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.» یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟» چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.» مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟» چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم
2
  بازدیدها 272
برچسب شده در:
بازدیدها 272
تیر
24

داستان بازاریابی سگ نابغه

dog
این داستان رو چند سال پیش در یکی از سمینارهای آموزش بازاریابی شنیده بودم. اما امروز یکی از دوستانم آن را برایم ایمیل کرد و برایم تازگی داشت: قصابی هنگام بستن مغازه اش سگی را دید که به طرف مغازه نزدیک می شد. سعی کرد دورش کند اما دید کاغذی در دهان سگ است. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت گوسفند بدین" ۱۰ دلار هم به کاغذ متصل بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای کرد و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و راه افتاد. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی عابر پیاده رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب متحیرانه به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس که آمد، سگ جلوی اتوبوس رفت و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس...
خواندن را ادامه دهيد.
2
  بازدیدها 270
برچسب شده در:
بازدیدها 270
تیر
24

داستان بازاریابی شیرینی فروشی

roulade
در اوزاکا، شیرینی‌ سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد! صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامیکه او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد. وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند: شما در حالیکه برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همۀ پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای...
خواندن را ادامه دهيد.
3
  بازدیدها 365
برچسب شده در:
بازدیدها 365